X
تبلیغات
صدر

یا علی

با دلی آرام و قلبی مطمئن اقتدا می‌کنم به تو... الله اکبر...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 17:28 | پنج‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)

طوفان فکری در مورد دو سؤال

اینکه دل کسی با خدا صاف نباشه یعنی چی؟ و چه جوری میشه آدم دلش رو با خدا صاف کنه؟ لطفاً نظرات و پیشنهادهای خود را به صندوق نظرات ما بیفکنید. با سپاس.

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:23 | پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394 نظرات (0)

کاش می‌رفتم می‌خریدم

دیروز از خرید برگشتم. پسربچه‌ی همسایه دوید سمتم، گفت «دیگه بستنی نداری؟». گفتم «وااای... نه! نخریدم!». دوید پیش دوستاش و گفت «یادش رفته بخره!».

پ.ن: مدتی هست که شب‌های جمعه برای بچه‌های کوچه بستنی می‌خرم. عادت کرده بچه.

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:58 | جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (1)

کمک

به طرز احمقانه و خطرناکی تلخ شده‌ام. خدا به خیر کنه...
!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:55 | جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)

ضایع‌بازی اخیر اینجانب

مدیرعامل، پریروز، آخر جلسه که داشتم از اتاقش می‌رفتم بیرون گفت «راستی روزتون هم مبارک». منم که اصلاً حواسم نبود، گفتم «خیلی ممنون. همچنین!». بعد یهو فهمیدم چی گفتم! طبق مسخره‌بازی موجود بین بچه‌ها، مثل خانوم شیرزاد، جلوی دهن‌مو گرفتم، خندیدم! اصلاً داغون شد قضیه! بیچاره مونده بود چه عکس‌العملی نشون بده!

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 20:54 | سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)

به سوی خدا می‌شتابه به هر حال

باران به درجه‌ای از عرفان رسیده که در هر مکانی و به هر حالتی که باشه، تا صدای اذان میاد، بدون لحظه‌ای درنگ، درجا میره سجده! بعد از یک دقیقه هم سر از سجده برمی‌داره و به ادامه‌ی بازیگوشی‌ش می‌پردازه.

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:56 | پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)

بامزه گفت

امروز همکار خیلی جدی داشت می‌گفت «من غیر از رشته‌ای که خوندم و حوزه‌ای که کار کردم، یه تخصص دیگه هم دارم که توی رزومه‌م ننوشتم حالا! من فوق‌تخصص خراب کردن گوشی و تبلت دارم!».
!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:41 | سه‌شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)

گرفتی مطلب رو؟!

دیروز سیستم یکی از بچه‌ها یهو خاموش شد. سرعت اینترنت به طرز وحشتناکی یهو به سمت صفر کیلوبیت بر ثانیه (!) میل کرد. خاموش شدن تبلت یکی دیگه از بچه‌ها و کلاً دیگه روشن نشدنش تیر خلاصی رو به افکار عمومی زد که یکی گفت «همه‌ی وسایل الکترونیکی داره از کار میفته! بچه‌ها دیگه وقت رفتنه!». ولی ما یه روایت‌هایی داریم که یه چیزای دیگه‌ای میگه. برای همین گفتم «نه! وقت اومدنه!»... ان‌شاءالله...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 20:00 | دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (1)

اسیران خاک، اسیران هوا

چند سال پیش، حسابی توی لپ‌تاپم سرگرم پایان‌نامه‌ی کارشناسیم بودم. صدای کل‌کل بابا و مامان‌بزرگ رو می‌شنیدم، ولی گوش نمی‌دادم که بفهمم چی میگن. یهو مامان‌بزرگ صدا زدن «مینا! بابات میگه من که بمیرم، شب جمعه‌ها برام یاسین نمی‌خونه!». منم که اصلاً حواسم نبود، گفتم «اشکال نداره! خودم براتون می‌خونم!»... من خیلی نوه‌ی بی‌معرفتی‌ام که هیچ‌وقت نخوندم... خدا بیامرزه...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 21:33 | پنج‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (6)

اصلاً فارسی خالص‌آ!

«این اپلیکیشن به صورت پویا بر اساس باگ‌ریپورت‌های روزانه آپدیت می‌شود.»

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 21:06 | سه‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1394 نظرات (1)

خروش المان

یه کم طول می‌کشه تا بفهمه «یه کم کلافه‌ام» یعنی چی و چرا... خدا به خیر کنه...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:49 | پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

أنتِ مِنو؟!

مثلاً حواست نباشه، یهو جواب دوست ایرانیت رو عربی‌عربی بدی، هنگ کنه بنده‌خدا! کمتر از خودت البته!

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:41 | دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

همه‌ی گربه‌های شهر من (در حیاط منزل ما!)

گربه‌هه مُرده‌شور برده با چنان زاویه‌ای خودشو پرت کرد زمین، تو گویی به صورت عمودی از سقف نازل شده! خب مثل آدم بیا پایین دیگه سکته کردم! زندگی درست کردن واسه ما!

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 00:46 | یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

مؤمنون 43

چقدر امروز تو مسجد نزدیک شرکت گریه فرمودیم و اشک ریختیم... آخیش... سبک شدیم... باز تا فردا...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 00:23 | یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

تسلیت

«باورم نیست که خیبرشکن از پا افتاد... حضرت واژه‌ی برخاستن از پا افتاد...»

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:53 | پنج‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

امیدوارم منشأ خیر باشه

دیشب طرحم رو دادم به استاد. چقدر من گیجم که یادم رفت صفحه‌ی بسم‌الله و مشخصات تماس رو پرینت بگیرم. و چه قدر آقای فلانی حواسش جمع بود که وقتی بهش گفتم، گفت «عیب نداره! لازم نیست!».
!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:09 | دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

تو پناهم باش

ساعت از 9:30 شب گذشته بود که از لیلی خداحافظی کردم و پیاده راه افتادم سمت خونه. هیشکی نمی‌فهمه چه حال عجیبِ خوشِ رهایی داشتم... و ترجیح دادم یه صدای بلندی توی گوشم باشه، تا روشنش کردم، گفت «دستمو بگیر... نذار اشتباه برم... جز در خونه‌ت... تو بگو کجا برم...»...

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:40 | دوشنبه 8 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

عجب تجربه‌ای!

«از این کافه تا مترو راهی نیست...»... این جمله از من یادگاری بمونه تا به وقتش رمان مربوطه‌ش رو بنویسم. حالا یا من یا کوهستان آرام!

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:21 | شنبه 6 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

خدا نیاره برای هیچ‌کس

دیشب برای اولین بار در عمر پربرکتم سرم زدم. و تو چه می‌دانی پیدا نشدن رگ را! داغون شدم آقا! لهِ له! عجب آرام‌بخشی هم بهم زدن! از 3 صبح تا 12 ظهر یه کله خوابیدم! البته جز پنج دیقه که نفهمیدم نماز صبح رو چه جوری خوندم. تازه الانم خوابم میاد
!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:13 | سه‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (0)

لطیف طفلی

شخصیت لطیف رو دوست می‌دارم. نجابتش. ادبش. اهل هیچی نبودنش. تقلا کردنش. طفلکی بودنش. حرص خوردنش. آخی... پسر خوبیه خب.

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:06 | دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 نظرات (1)

چوب دو سر طلا!

از مردم توی خیابون یه جور متلک می‌شنویم، از بچه‌مذهبی‌ها یه جور! اونا ما رو می‌بینن صلوات و تکبیر و تهلیل میگن، اینا میگن حجابت ناقصه! به نظرتون رفع تحریم‌ها این مسئله رو هم حل می‌کنه؟! چ! اینم سؤاله می‌پرسم؟! خب معلومه که حل می‌کنه! اصولاً رفع تحریم بر هر درد بی‌درمان دواست!

!! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:20 | جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 نظرات (0)
  1    2    3    4    5    ...    298  >>